دردها
بعضی ها سالی دو دفعه سرما می خورند. بعضی ها هر وقت یک موقعیت استثنایی برایشان پیش می آید، مریض می شوند. بعضی ها هم همیشه صبح شنبه مریضند. بعضی اوقات افراد خود عامل بیماری ها و دردهایشان هستند و گاهی دردها هستند که به سراغشان می رود.
به هر حال «درد» یک حالت طبیعی است که نمی توان آن را کاملاً از زندگی بیرون کرد ولی
می شود با دیده دیگری به آن نگاه کرد.
اگر از کسی که بعد از یک ساعت و نیم از روی صندلی دندان پزشک بلند شده است بپرسید که «آیا درد خارق العاده نبود؟» ممکن است به سلامت روانی شما شک کند.
برای همین شاید برای شما هم مشکل باشد که بلافاصله پس از سوزاندن انگشت خود بر روی گاز از مثبت بودن درد سخن بگوئید. حال فرض کنید که احساس درد وجود نداشت آن گاه می توانستید بدون آن که متوجه باشید بیست دقیقه به اجاق گاز تکیه دهید و بعد تصادفاً مشاهده می کردید که به جای دست یک چماق سیاهرنگ زغالی دارید!
اگر درد جسمانی وجود نداشت ممکن بود بعد از کار که به خانه می روید و برای پوشیدن دمپائی خود خم می شدید به خود بگوئید: «اوه نصف پای چپ من نیست شاید آن را لای در آسانسور جا گذاشتم یا شاید هم پیش سگ همسایه است!»
درد جسمانی هم ارزش ها و جنبه ی مثبت خود را داراست، درد بازخورد مداومی است که به ما می گوید چه کار کنیم و چه کار نکنیم. پس می توانیم بگوئیم «احساس درد» یک هدیه بزرگ از طرف خداوند است.
هر وقت که پیش از اندازه غذا می خوریم یا به اندازه ی کافی نمی خوابیم یا قسمتی از بدن ما از کار می افتد و می شکند و نیاز به استراحت پیدا می کند، سیستم هشدار دهنده خودکار خارقالعاده بدن ما را آگاه می سازد. تجربه درد عاطفی نیز به طریق مشابه عمل می کند. وقتی به گونه عاطفی آسیب می بینیم، این پیام هشدار دهنده به ما می گوید «باید روش خود را تغییر دهی و زاویه دیدت را عوض کنی.»
پیام های دیگر که می توان از دردهای عاطفی گرفت این است: در زندگی بدون توقع عشق بورزد آنها را همان گونه که هستند بپذیرد و آنچه را که به تو می دهند بدون تفاوت از آن ها بپذیر و اجازه نده دیگران با اعمالشان اعتماد به نفس را از شما بگیرند» شما باید در مقابل دردهای عاطفی مقاومت کنید.
اگر خانه تان دچار آتش سوزی شده یا ماشین تان به سرقت رود. شاید حالتی از یأس هیجانی را به وضوح تجربه کنید. این یأس طبیعی و انسانیست.
اگر تصمیم بگیرید که از این موقعیت یأس آور هم چیزی بیاموزید می بینید که بدون این دلبستگی ها هم می شود زندگی شادی داشت.
***
سختی ها و مشکلات
«ما پیوسته با موقعیت های بزرگی مواجه می شویم که زیرکانه خود را در قالب مشکلات لاینحل از ما پنهان می کنند» این اندیشه گاه و بیگاه به ذهن همه ما خطور می کند که «چه خوب می شد اگر هیچ مشکلی نداشتیم!»
آنوقت می توانستیم تمام روز را در ساحل دریا استراحت کنیم و مطلقاً هیچ کاری نکنیم، میتوانستیم مثل یک صدف باشیم چون تا جایی که ما می دانیم آنها هیچ نگرانی در هیچ مورد ندارند.
ما برای حلّ مسائل و مشکلات و یافتن راه های تازه برای حلّ مسائل طراحی شده ایم. مشکلات بخشی از میراث جهان هستند که ما را برای رهایی از خود به سوی یادگیری و تجربه می رانند. حیوانات آن چنان توانی برای حل مسائل ندارند اگر ما هم حیوان بودیم شاید می توانستیم از کنار مسائل به راحتی بگذریم. ویژگی منحصر به فرد انسان بودن تلاش پیگیر، تجربه اندوزی است. شما می توانید از «هیچ» ، «چیزی» بسازید.
صرف انسان بودن متضمن تحمل مشکلات و همچنین به معنای عشق ورزیدن، خندیدن، گریستن، تلاش، برخاستن، به زمین خوردن و دوباره برخاستن است.
از نظر کسی که مثبت فکر می کند یک مشکل صرفاً موقعیتی تازه برای یاد گرفتن است. کودک ده ماهه هر چیزی را مثل یک مبارزه می بیند درآوردن صداهای تازه، یادگیری، برداشتن اشیاء، مبارزه خوردن، پرتاب اشیاء و لذت پرتاب آنچه که می خورد. زندگی برای او سفر سحرآمیز اکتشاف است بچه های بزرگتر با هیجانات و احساسات بی پروا و زیبا خود را به دامن زندگی می اندازد.
اگر خوب فکر کنید می بینید که با بعضی از بزرگترین مبارزات دوران زندگی خود در همان چند سال اول و در رودررویی با مشکلاتی چون راه رفتن و دویدن و حرف زدن و غیره مواجه شده اید و دیگر اینکه همه آنها را پشت سر گذاشته اید.
اما به دلایلی این مبارزان کوچک و شجاع می توانند به بزرگسالانی آن چنان بزدل و ترسو تبدیل شوند که برای انجام کوچکترین کارها عاجز هستند.
آیا این احمقانه نیست که ما از بچه ها بیشتر از بزرگسالان توقع داشته باشیم؟ در مدرسه به آنها میگوییم یا باید دیکته «گربه و خرگوش» و همه حروف الفبا را یاد بگیری یا در همین کلاس اول بمانی. در واقع ما به او این پیام را می دهیم که خودت را برای حرکت تازه
آماده کن.
بزرگسالان باید بدانند که تلاش باید دو طرفه باشد و باید همان انتظارات که از بچه ها دارند از خودشان نیز داشته باشند و از خود سوال کنیم در یکسال گذشته چه چیز تازه ای یاد گرفته ام؟ امسال چه کار تازه ای می توانم انجام دهم که سال گذشته نمی توانستم؟
مشکلات دامنه ذهن ما را وسعت می بخشند به قول هوراس:
«بدبختی، نبوغ را نمایان می سازد و خوشبختی آنرا می پوشاند»
***
اشتباهات
مردی همیشه تأسف می خورد که چرا خداوند هیچ وقت با او صحبت نکرده است و به دوستش می گفت چرا خداوند هیچ وقت از آن پیامهایی که برای دیگران می فرستد برای من نفرستاده است؟ دوستش به او گفت خدا با تو ارتباط برقرار کرده است «خداوند از طریق اشتباهاتت با تو در رابطه است».
اشتباهات بازبرخورد اعمال ما هستند ما از شکستهای خود به مراتب بیشتر از پیروزیهایمان درس می گیریم زیرا وقتی بازنده می شویم به فکر و تجزیه و تحلیل مجدد می پردازیم و طرحهای تازه می ریزیم اما وقتی برنده می شویم فقط جشن می گیریم و چیز تازه ای
یاد نمی گیریم.
روزی از توماس ادیسون سوال کردند از اینکه بارها در تلاش برای ساختن لامپ برقی با شکست روبرو شدی چه احساسی داشتی؟ او گفت من شکست نخوردم بلکه با موفقیت توانستم هزاران طریقه نساختن لامپ برق را کشف کنم!»
این نگرش مثبت نسبت به اشتباه، ادیسون را قادر به ارائه خدمتی به جهانیان کرد.
ورنرفون براون معتقد بود که اشتباهات جزء جدا نشدنی فرآیند یادگیری هستند. در طی جنگ جهانی دوم وی مشغول ساختن راکتی بود که نازیها امیدوار بودند بوسیله آن بتوانند لندن را مورد هدف قرار دهند مدت زیادی گذشت روزی مقامات بالاتر او را احضار کردند تا آن تاریخ وی 65121 اشتباه مرتکب شده بود از او پرسیدند چند اشتباه دیگر لازم است تا به نتیجه برسی؟
براون در پاسخ گفت که تصور می کند حدود پنج هزار اشتباه دیگر لازم باشد: 65 هزار خطا لازم است تا حد نصاب لازم برای ساختن یک راکت را بدست آوریم.
روسیه شاید تا امروز سی هزار خطا کرده باشد و امریکا هنوز هیچ اشتباهی نکرده است.
در نیمه دوم جنگ، آلمان دشمنان خود را با موشکهای بالستیک فون براون درهم کوبید در حالی که هیچ کشور دیگر به این سلاح دست نیافته بود. چند سال بعد براون بعنوان یک مغز متفکر به برنامه فضایی امریکا پیوست که در سال 1969 به پیاده کردن انسان در کره ماه انجامید. کریستف کلمب درجستجوی یافتن راهی سریعتربرای رسیدن به هند، امریکا را کشف کرد. در واقع راه دستیابی به موفقیت، مضاعف کردن میزان شکست هاست.
ما باید در هر موردی از خود انتظار خطا داشته باشیم و آن را به عنوان بخشی از فرآیند یادگیری بپذیریم.
شکست خوردن هرگز مایه شرمساری نیست، شرمساری تنها از تلاش نکردن است.
***
محدودیتها
تنهاچیزی که ماراازموفقیت باز می داردتفکری است که به مامیگوید«نمی توانی موفق شوی».
وقتی کسی می گوید: فکر می کنم همیشه یک بازنده خواهم بود با این حرف یادگیری را کنار میگذارد و موقعیتها را از دست می دهد تا دیروقت کار نمی کند. پس انداز نمی کند، تلاش نمی کند «بی فایده است» و نگفته پیداست که پیشگویی او درست از کار در میاید و موفق نمی شود.
دیگری می گوید: «من موفق خواهم شد، به هر قیمتی این کار را خواهم کرد، تا هر وقت لازم باشد کار می کنم، تا آنجا که بتوانم یاد می گیرم تا جایی که نیاز باشد تغییر می کنم من می توانم» و موفق می شود.
هر دو روش مزایایی برای طرفداران خود در بر دارد کسی که راه اول را انتخاب می کند از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کند، او همیشه می تواند بگوید «این کار خیلی مشکله، تو بجای من انجامش بده» او از تمرینات خودسازی فردی که برای او موفقیت به همراه میاورد، می گریزد، حتی ممکن است حس همدردی دیگران را برانگیزد نقش آدم های ضعیف و ناتوان را بازی کردن، میتواند خیلی زیرکانه و راحت طلبانه باشد.
اما لذتی که نصیب فرد دوم می شود بسیار آشکارتر است، زیرا او به هدف می رسد، به هر حال بهتر است امتیازات هر دو روش را بشناسیم.
با همه محدودیتی که برای خود قرار می دهیم، مسئولیتی تازه برای خود ایجاد می کنیم دور ریختن برچسب هایی که به خود آویزان کرده ایم نخستین گام به سوی خوب زیستن است.
وابستگی ها
دنبال کردن حریصانه هر چیز به معنای فراری دادن آن است. کافی است به دنبال پول، شغل یا هر چیز دیگری بیفتید تا فراری اش دهید.
فرض کنید نیاز به فروش خانه یا یک ماشین داشته اید. هیچ خریداری پیدا نمی کنید حتی قیمتها را هم پایین می آورید اما هیچ کس پیدا نمی شود.
هرگاه که با نا امیدی درگیر مسئله ای می شویم و یا وابستگی احساسی و عاطفی نسبت به ماجرایی پیدا می کنیم سدّی در برابر آن می سازیم. اما اگر کسی آرامش خود را حفظ کند همه چیز روبهراه می شود!
یکسال و نیم است که دوستی در اطراف خود ندیده اید و حالا مأیوس و نگران هستید. مدتی میگذرد و بیخیال می شوید و به خود می گویید: «من نیازی به همدم ندارم به تنهایی هم می توانم خوشبخت باشم» و ناگهان سر و کلّه ی چهره های جدید از هر طرف پیدا می شود. وقتی تصمیم می گیرید عقیده کسی را تغییر دهید، چه اتفاقی می افتد؟
آیا عقیده اش را عوض می کند؟ نه تا وقتی که شما زنده هستید. اما اگر فشار را از روی او بردارید غالباً اتفاق می افتد که خود او به طرف عقاید تنها کشیده می شود. هرگاه نگران و منتظر چیزی باشید مثلاً یک تلفن خاص در پیرامون خود نیرویی خلق می کنیم که احتمال وقوع آن رویداد را از بین می برد.
پس وابستگی می تواند یک سدّ بزرگ در برابر خوشبختی باشد. باید سعی کنید به چیزی وابسته نشوید زیرا ممکن است بدین معنی باشد که آن را از خود فراری دهید و بعد این غم و غصه ها هستند که جذبتان می شود. وابسته نبودن به معنای بی علاقگی نیست ممکن است نسبت به چیزی وابستگی نداشته باشیم و در عین حال بسیار علاقه مند به آن باشیم. انسان های مصمّم و ناوابسته به خوبی می دانند که تلاش و کیفیت نهایتاً با پاداش مواجه می شود آنها می گویند: اگراین بار برنده نشوم دفعه آینده ویادفعه بعدازآن حتماً برنده خواهم شد.»
آدم های بی علاقه می گویند: کی اهمیت می دهد؟ چرا زحمت به خود بدهیم؟ نا امیدها می گویند «اگر آن کار را به دست نیاورم، می میرم؟»
اما ناوابستگان می گویند: «به هر طریقی که شده یک کار خوب پیدا خواهم کرد و برای من مهم نیست که این، چقدر طول می کشد.»
***
باورها و اعتقادات
هنگامی که آدم ها درباره محدودیتهای خود بحث و جدل می کنند، می گویند: من نمی توانم کار را انجام دهم زیرا ...و بهانه متداول این است: «خب دیگه من اینجوری هستم» اما در حقیقت باید گفت: «من فکر می کنم که اینجوری هستم».
ما می توانیم با مطالعه ماهی ها چیزهایی درباره باورها و اعتقادات خود بیاموزیم. یک آکواریوم تهیه کنید و آنرا با استفاده از یک دیوار شیشه ای شفّاف به دو قسمت تقسیم کنید. حال یک ماهی بزرگ شکارچی و یک ماهی سفید کوچک که غذای مورد علاقه ماهی شکارچی است تهیه کنید. هر یک از دو ماهی را در یک طرف آکواریوم خود قرار دهید. در یک چشم به هم زدن ماهی شکارچی به طرف طعمه حمله ور می شود و بشدت به دیوار شیشه ای برخورد می کند، دور میزند و دوباره حمله می کند و باز هم ...
چند هفته می گذرد حالا دیگر دماغ ماهی شکارچی سیاه و کبود شده است و نهایتاً او به این نتیجه رسیده است که شکار ماهی سفید، مساوی است با درد و نتیجتاً دست از تعقیب او برمی دارد. حال می توانید دیوار شیشه ای را بردارید. فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟
ماهی شکارچی تا پایان عمرش به سراغ نیمه ی دیگر آکواریوم نمی رود. در حالیکه چند سانتی متر آن طرفتر طعمه لذیذ به آرامی در حال شنا کردن است، ماهی شکارچی از گرسنگی به حال مرگ افتاده است. او به محدودیت های خود پی برده است و قدمی فراتر از آن نمی گذارد. این داستان در واقع سرگذشت زندگی همه انسان هاست. ما به دیوارهای شیشه ای برنمی خوریم. دیوارهای شیشه ای ما در واقع والدین، معلم ها و دوستان هستند که به ما می گویند که چه کار می توانیم بکنیم، کجا می توانیم برویم و ... بدتر از همه دیوار شیشه ای اعتقادات و باورهای ماست که تعیین کننده ی حوزه ی اقتدار ماست و ما قدمی از آنها فراتر نمی گذاریم در حالی که شاید با موقعیت و شادی های زندگی مان قدمی بیش فاصله نداشته باشیم.ماهی شکارچی می گوید من حداکثر یک بار سعی ام را کردم و حالا دیگر در محدوده خود شنا می کنم و ما می گوییم: من حداکثر یک بار تلاشم را برای ازدواج، درس، کار و ... کردم و ...
ما خالق قفس شیشه ای خود هستیم و تصور می کنیم که این واقعیت است. در حقیقت این تنها چیزی است که باورش کرده ایم نه چیز دیگر.
«کسانی که در دنیای روزمره با آنها سر و کار دارید»
* اگر برای تغییر زندگی خود مصمم هستید، برای تغییر محیط خود نیز مصمم شوید*
ما جزئی از دنیای روزمرّه خود هستیم. انسان برای تأثیرپذیری از محیط پیرامون خود موجودی بسیار مستعد است. افرادی که به خارج کشور سفر کردند پس از مدتی با یک لهجه کاملاً متفاوت به وطن خود باز می گردند. ما به بخشی از محیط بلافصل خود تبدیل می شویم و هیچکس نیست به تأثیرات محیط، دوستان، خانواده، همکاران و همچنین کتب و نشریات و رادیو و تلویزیون مصونیت ندارد. بیایید بی جهت خود را با این بیان ساده لوحانه نفریبیم که ما به اشیا و مردم پیرامون خود در زندگی تمامی نداریم زیرا که اندیشه ها، احساسات، اهداف و کنشهای ما پیوسته توسط همین محیط و همین مردم در حال شکل گرفتن هستند. فرید را در نظر بگیرید که اولین روز کارش را در یک کارخانه آغاز کرده است. او از زنگ تنفس (زنگ استراحت) ده دقیقه ای استفاده می کند ولی بقیه کارگران نیم ساعت استراحت می کنند. او می گوید: «هی بچه ها این کار درست نیست» دو هفته بعد فرید زنگ تنفس بیست دقیقه ای می گیرد و درست یک ماه بعد زنگ تنفس او هم نیم ساعت می شود. در واقع با این کارش می گوید: «حالا که نمی توانم شکستشان بدهم چرا به آنها ملحق نشوم؟ چرا من باید بیشتر از آن ها کار کنم؟»
در واقع این یک قانون است. اگر با افرادی که مدام انتقاد می کنند دوستی کنید انتقاد کردن را یاد می گیرید و اگر به افراد شاد نزدیک شوید شاد بودن را یاد می گیرید. اگر با افراد بی بند و بار نشست و برخواست کنید زندگی تان عین بی بندوبارها می شود. معنی تمام این حرف ها این است که ما باید اول تصمیم بگیریم از زندگی چه می خواهیم آن گاه براساس این خواسته ها دوستان و همراهان خود را برگزینیم. ممکن است بگویید «این کار احتیاج به تلاش دارد راحت نیست و ممکن است به قیمت اهانت به دوستان کنونی مان تمام شود» درست است اما این زندگی شماست.
فرید ممکن است بگوید: «من همیشه جیبم خالیست، اغلب افسرده ام، یک شغل کسل کننده دارم، غالباً بیمارم، هیچ جایی نمی روم و هیچ کار جالبی انجام نمی دهم»
از این حرفها می توان فهمید بهترین دوستان فرید دقیقاً همین شرایط را دارند. اگر فرید بخواهد زندگی اش را بهبود ببخشد اولین کاری که باید انجام دهد این است که جایگزینی را برای دوستانش پیدا کند. جای تعجب نیست که پزشکان خود از انواع بیماری ها رنج می برند زیرا آنها زندگی خود را اطراف افراد بیمار سپری می کنند. در میان روانپزشکان درصد بالایی خودکشی دیده می شود. 60% کودکانی که والدین آنها اعتیاد به سیگار دارند گرفتار این اعتیاد می شوند. چاقی تا اندازه ای یک مسئله محیطی است. فقرا دوستان فقیر و افراد موفق دوستان موفق دارند و الی آخر.
افسردگی و مقابله با آن
همه ما در زندگی مواقعی برایمان پیش آمده که فکر کردیم که نتوانیم تا هفته دیگر دوام بیاوریم ولی به هر ترتیبی بود دوام آوردیم.
احمقانه است که برای سفر یک روزه توشه یک ساله برداریم، اما آیا احمقانه نیست که تمام نگرانیهای بیست و پنج سال آینده زندگی را با خود حمل کنیم و تازه از اینکه زندگی دشوار است تعجب کنیم.
ما را برای بیست و چهار ساعت زندگی در امروز طراحی کرده اند و نه بیشتر. نگرانی امروز برای مشکلات فردا دردی از ما دوا نخواهد کرد.
هر وقت احساس ناامیدی به سراغتان آمد از خود بپرسید: «آیا هوای کافی برای تنفس دارم؟ آیا غذای کافی برای امروز دارم»؟
مردی به دکتر تلفن کرد و گفت من دیگر تمام شدم همه چیزم را از دست دادم و به آخر خط رسیدم دکتر روان شناس به او گفت: آیا هنوز می توانی ببینی؟ هنوز می توانی راه بروی، حتماً هنوز می توانی بشنوی؟ مرد گفت: بله دکتر گفت پس تو همه چیز داری و تنها چیزیکه از دست دادی پول است.
حقیقت این است که ما اغلب مسائل را بیش از اندازه بزرگ می کنیم. ما بیش از حد زندگی را برای خود سخت می کنیم. شادترین افراد سختیها را به منزله تجربه با ارزش قلمداد می کنند و میدانند این آزمایشهای سخت از آنها انسانهای محکم خواهد ساخت. شاید بهترین راه برای احساس بهتر داشتن، انجام کاری برای دیگران باشد. مثلاً یک شاخه گل برایشان می فرستیم باغچه خانه شان را بیل می زنیم یا قسمتی از وقت خود را به آنها اختصاص می دهیم، و در همان لحظه احساس بهتری خواهیم داشت.
وقتی به مشکلات و سختی ها هجوم می بریم در می یابیم که آنها انقدر هم سخت و مصیبت بار نیستند وقتی به ثمرات شیرین این تجربه های تلخ آگاه شدیم آسانتر می توانیم با آنها کنار بیاییم.
***
جذب ترس ها
از آنجائیکه زیباترین و دلهره آورترین افکار ما در بیشترین ساعات زندگی، ذهن ما را به خود مشغول می کنند لذا ما همین افکار را به طرف خود جذب می کنیم درست وقتی به خود می گوییم «ما این پیراهن نو را کثیف نمی کنیم» خودنویس شما یک لکه بزرگ روی جیب آن می اندازد.
یا بارها شنیده اید که: «من هفت سال یک ماشین قراضه را راندم و یکبار هم تصادف نکرده ام، اما همین که ماشین صفر گرفتم مردم جلو و عقب ماشینم را نشانه گرفتن.
اگر به ذهن خود بگوییم من نمی خواهم این اتفاق بیفتد دقیقاً هم برایمان اتفاق می افتد. زیرا ذهن فقط می تواند به سمت هر چیز حرکت کند و قادر به فاصله گرفتن و دور شدن از آن نیست. مثلاً وقتی به مهمانی یا مراسم خاص دعوت می شوید با خود می گویید خدا کند مریض نشوم و ذهن خود را مشغول می کنید و دقیقاً همان می شود و شما مهمانی را از دست می دهید.
وقتی همیشه با این طرز فکر «ترس از دست دادن» زندگی کنیم. وقتی بیم از دست دادن چیزی را داریم خود را مستعد از دست دادن آن می کنیم و این در مورد همسر، دوست، کیف پول، مسابقه، و هر چیز دیگری مصداق پیدا می کند.
پس باید«بر آنچه که دارید تمرکزکنید، از داشتن آن لذت ببریدونگران ازدست دادنش نباشید.»
اگر به این باور برسید که بدون ماشین گران قیمت خود زندگی برایم غیر ممکن است جهان شرایطی برایتان پیش می آورد که زندگی بدون آن را تجربه کنید. اما اگر نگرش خود را عوض کرده و این طور فکر کنید که «من ماشینم را دوست دارم اما بدون آن هم می توانم به همین اندازه خوشبخت باشم».
ما باید از آنچه که اینک در اختیار ماست لذت ببریم و در حال زندگی کنیم. ترس از دست دادن، زندگی در زمان حال نیست، زندگی در زمان آینده است.
رازشادزیستن وداشتن تفکرمثبت...ما را در سایت رازشادزیستن وداشتن تفکرمثبت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: آیداحدادیان ومبیناقلی پور
بازدید: 156